شما اینجا هستید | 

نقدی بر معماری deconstruction

140
0
0
9

- در معماری زمینه های متفاوتی برای قرار گرفتن در بحث اصلی طراحی یک اثر وجود دارد،که این زمینه ها عمدتا از نقطه نظر فلسفه ی اعتقادی معمار شکل میگیرد و باید آنرا در حیطه های متفاوت بررسی کرده و پس از درک کامل اثر آن بر بطن جامعه ای که بنا در آن شکل میگیرد به کار گرفته شود.این زمینه ها به خودی خود قابل تعمیم و گسترش نیستند؛بلکه رشد و توسعه آنها نیازمند افزایش قدرت فلسفه ی مطرح شده از سوی تامین کننده ی میباشند.این بحث از آنجایی باید بررسی شود که در دنیای مدرن امروز فلسفه های متعددی شکل گرفته اند که بسیاری از آنها فاقد ارزش مطلوب برای پرداختن به آنها میباشد؛ و حتی برای گسترش یک بنا از لحاظ کالبدی و همچنین از دیدگاه روانشناسی و جامعه نگری نیز دارای نقاط ضعف بسیاری است.در این بخش ما به بررسی سبک معماری Deconstruction که امروزه مورد استفاده ی بسیاری از معماران نظیر رم کولهاس،زاها حدید،... قرار میگیرد میپردازیم.

- در نگه اول به این واژه میتوان معنای ساختار شکن بودن این سبک را دریافت اما آنچه که حایز اهمیت بوده و باید به آن پرداخته شود در واقع ماهیت اصلی آن و ایده ی شکل گیری اولیه این سبک میباشد.ایده ی پیدایش آن به دیدگاه فلسفی ژاک دریدا فیلسوف معاصر فرانسوی در رابطه با عدم استناد مفاهیم یکسان از یک متن توسط افراد مختلف برمیگردد.این ایده که با فلسفه ی شناخته شده ساختار گرا ها متضاد است در واقع به بیانی واضح در مورد علت تفاوت و تضاد آشکار خود در خصوص مبحث نگرشی و جهان بینی که مبتنی بر فتوریسم،اکنونیت،چند معنایی،واسازی،شی و ضد شی است،میپردازد.

 

10

 

_ در واقع این سبک از معماری که از سال 1969  توسط پیتر ایزنمن،در امریکا گسترش پیدا کرد در دوران شکل گیری معماری پست مدرن بوده و این سبک جزیی از این جهش بزرگ محسوب میشود.هرچند در مفاهیم پایه ی این سبک به منع هرگونه تکرار تاریخی و سمبلیک میپردازد اما در کارهای پیتر ایزنمن میتوان به نوعی ردپای تاریخ و سمبل ها را حس کرد.

_ به عقیده ی من آنچه این سبک را در دنیای مدرن امروز جا انداخته و بسیاری را به تقلید از آن واداشته درک و فهم کامل آن توسط ناظر آن نیست،بلکه جنبش و حرکت رندانه آن در محیط بیش تر از هر چیز بیننده را محو خود کرده و این در صورتی است که استفاده از آن را بنا بر خواسته جامعه بدانیم و نه صرفا بر اساس خواسته کارفرما و یا آزمایش فلسفه های متعدد از سوی معمار.

_ به عقیده ی من آنچه در هسته مرکزی پیدایش این سبک وجود دارد،یک گرایش عمیق به جنبش سوپرماتیسم 1915 میلادی است که تماما بر اساس ایجاد فرم ها خارج از محدوده ی مفهوم گرایی و برپایه ی زیبا شناسی خالص و صرفا انتزاعی است و نمیشود از آن توقع عملکرد گرایی داشت.

_ اگر به هنر قدیمی ایران نگاهی بیاندازیم هیچ کدام از آرایه های اضافه شده به بنا در جهت تزیینات آن نبوده و تماما بر اساس عملکرد شاخص آن ها در پیکره ی ساختمان میباشد و میتوان گفت این مبحث از اصول معماری مدرنیست در جهت خلق آثار بر پایه ی عملکرد میباشد.در خصوص بحث حذف سمبل ها در این سبک معماری نمیتوان بصورت واضح نظر داد،چراکه در بعضی موارد برخی سمبل ها مورد استفاده قرار گرفته اما راجب به اصول این سبک در خصوص این مطلب باید گفت که سمبل در جامعه به عنوان شاخص عمل میکند و ویژگی یک شاخص به عنوان سمبلی برای جامعه در هر مبحثی به گرایشات و مسیریابی آن جامعه جهت میدهد و حذف آنها ازبستر معماری ممکن است نوعی سردرگمی در روند جهت گیری جامعه ایجاد کند.چراکه بشر از آثار معماری به صورت خود آگاه و یا ناآگاه موضوعاتی را درک و استناد میکند.

 

11

 

_ به عقیده ی من معماری که از دو عنصر زیباشناسی و نظام ساختاری شکل گرفته، باید در جهت تبیین ارزش و جایگاه انسان در نظام هستی باشد.در اصل معماری باید در خدمت مردم باشد و تا جای ممکن در آن از اصول ساده استفاده کرد؛چراکه درصد کثیری از جامعه ی امروز از ماهیت فلسفه های اینچنینی ناآگاهند و با رشد تکنولوژی، بشر امروز ممکن است فرصت تعقل در آنچه به عنوان ارزش واقعی و مفهوم عمیق آن وجود دارد،نداشته باشد و صرفا به تقلید های نادرست روی آورد.در واقع معمار وظیفه ی ایجاد رابطه ای گرم میان جامعه و اثر معماری را دارد،آن چنان که گذشتگان این گونه به این موضوع میپرداختند.

_ به نظر من پرداختن به فلسفه هایی نظیر ساختار شکنی بر بدنه ی از هم گسیخته ی ارزش ها و مفاهیم امروز بشری در رابطه با شناخت خود و سلوک که مسیر اصلی حرکت باید باشد، ضربه های مهلکی زده و منجر به شکل گیری عنصری ناملموس با اصل خلقت و آفرینش بشری میشود.در واقع در این سبک ، ما به سمت کثرت ها،تضادها،چند معنایی و تزلزل که از نکات کلیدی خلق این آثار هست سوق داده میشویم و این در حالی است که ما باید از چند معنایی به یک معنای حقیقی برسیم و از کثرت ها به سمت وحدت حرکت کنیم نه بالعکس.چنانکه مولوی در ابتدای کتاب خود مینویسد: (بشنو از نی چون حکایت میکند)یعنی انقدر از کثرت ها به سمت وحدت حرکت کرده است که خود را هم نیست میداند و تنها او باقی میماند.

_ از طرفی دیگر هنر وسیله ایست برای ادراک گوشه ای از ذات حق،پس باید به گونه ای باشد که عموم جامعه توانایی درک آن را داشته باشد و بخوبی معنای آنرا درک کند.بشر امروز هم به اندازه ی کافی در تناقضات بیان شده از سوی دیگران شامل گروه ها و فرقه ها وجود دارد که اگر ما به هنر که وسیله ی ایجاد آرامش است هم تناقض اضافه کنیم،چیزی از ارزش ها باقی نمیماند.همچنین باید دقت کرد که هر مخلوقی در جهان هستی دارای نظم و تناسبات پیچیده و تقارن است و صرفا ساختار شکنی به هر قیمتی نمیتواند جنبه ی هنری والایی با وجود تحسینات عمده ی فلاسفه و معماران داشته باشد.

- در آخر باید بگویم ساختار شکنی به هر نحو پذیرفته نیست و اگر توسط جامعه ای پذیرفته شد،لزوما مطلوب نیست.هنر از عمق وجود نشات گرفته و باید مردم وار باشد و سبب نشود ناظر در برخورد با آن احساس پوچی، حقارت و نادانی کند؛چراکه انسان امروز به دلیل مشغله فکری زیاد و زندگی مدرن و ماشینیته،شاید فرصت مطالعه حداکثری برای فهم یک فلسفه ی معمارانه نداشته باشد و به این صورت از درک یک اثر عاجز شود و بی اطلاع از تاثیر آن بر روند ساختار  ذهنی خود و تصمیم گیری در زندگی ،از آن بنا استفاده کرده و یا مدت ها به تماشای آن بایستد.معماری مانند برده باید در خدمت جامعه و افراد آن باشد و به سیر صعودی فرد به سمت کمال کمک کند.نه به وسیله ی بازی با فرم ها و خطوط در هم تنیده برای ناظر ایجاد احساس سطحی از شادی،جنبش و یا هر موضوع دیگر کند.

_ در اصل فلسفه،وجود خارجی نداشته و تماما برگرفته از ذات طرح موضوعات پیچیده توسط مغز بشر است.

 

نگارش: علی گلناری