شما اینجا هستید | 

مفهوم فضا

141
2
0
مفهوم فضا

 

یکی از مسایل بنیادین در شناخت و درک نقش محیط ساخته شده در زندگی مردم و نیز کسب توانایی در طراحی آن، فهم چیستی معنای “محیط” است. “فضای اطراف” اصلی ترین معیار تعریف محیط است، قرابت معنایی این دو مفهوم در مباحث طراحی شهری به نحوی است که محیط شهری ساخته شده را با در نظر گرفتن شروطی، “فضای شهری” می نامند.


بنابراین هر تعریف، توصیف یا تبیین ماهیت کارکرد محیط باید با توجه به چیزی در فضای اطراف ما باشد. از این رو شناخت مفاهیم فضا شاید در مرحله اول شناخت محیط اطراف ما و در نهایت ساختار فضای شهری باشد.
آنچه در ادامه ارائه می شود بخشی از مبانی نظری یک پایان نامه کارشناسی ارشد با عنوان “باز تعریف فضای شهری” است که به بررسی مفهوم فضا اختصاص داده شده است.

 

اغلب درباره “فضا” مطالبی می شنویم، واژه ای که به سادگی و آسانی در انواع زمینه ها از آن استفاده می کنیم. طوری آن را به کار می بریم که گویی این واژه از قید هر نوع مسأله و تناقضی آزاد است و مثل اینکه همه ی ما، بر سر آنچه معنی فضاست با هم توافق داریم. با این حال اگر کاربرد خودمان را از این واژه بررسی کنیم، تعدد معنایی اش اکثر ما را متعجب خواهد ساخت. فرهنگ انگلیسی آکسفورد دست کم ۱۹ معنی برای این واژه می آورد، که از جمله می توان به اینها اشاره کرد:
“گستره ای پیوسته که در آن اشیا وجود دارند و حرکت می کنند”، “مقداری از یک منطقه که چیز خاصی آن را اشغال می کند یا برای هدف خاصی در اختیار گرفته شده است” و “فاصله میان نقاط و اشیا”. این معانی نشانگر برخی از موارد درک مشترک از این واژه اند که در زندگی روزمره به کار می رود. همچنین تصویرگر پیچیدگی این مفهوم و اشاره گر به مباحثی عمیق و ریشه دار درباره فضاست که مدت هاست که مطرح اند.

 

مفهوم فضا

 


اگر جستجوی مان به دنبال رویکرد فضا را در بطن علوم اجتماعی آغاز کنیم، با عدم حضور این واژه در اکثر کتاب های مرجع جامعه شناسی مواجه می شویم و این گواهی است بر این مطلب که تاکنون جامعه شناسان به ندرت علاقه ای قوی به فضا از خود نشان داده اند. اما با رجوع به حوزه فلسفه و سابقه طولانی مباحث و موضوعات فلسفی مربوط به مفاهیم فضا در می یابیم که مباحث فلسفی درباره فضا، در سه قرن گذشته تحت سیطره ی دوگانگی میان انتخاب نظریه های مطلق در برابر نظریه های رابطه ای بوده است. ایزاک نیوتن به نظریه ی فضایی مطلق شکل داد و او فضا (و زمان) را اشیایی واقعی می دانست، یعنی “مکان هایی برای خودشان، آن گونه که برای تمام چیزهای دیگر” . فضا و زمان، “ظرف هایی به گسترش نامتناهی” بودند. درون آنها کل توالی رویدادهای طبیعی در جهان، جایگاهی تعریف شده می یابند. بدین ترتیب حرکت یا سکون اشیا در واقع به وقوع می پیوست و به رابطه های شان با تغییرات دیگر اجسام مربوط نمی شد. . ارسطو قبل از نیوتن، فضا را به ظرف تمام اشیا توصیف کرده بود. نظریه های رابطه گرا به عنوان نقدی بر مفهوم فضای مطلق پدید آمدند. نخستین مخالفتی که با فضای مطلق صورت گرفت، از جانب لایبنیس بود که اعتقاد داشت، فضا صرفاً متشکل از روابطی است میان چیزهای بدون حجم و ذهنی. لایبینس فضا را اینگونه می دید: “نظام اشیای همزیست، یا نظام وجود برای تمام اشیایی که هم زمان اند” (نقل شده در بوشنر،. عمده مخالفت دیگر از سوی کانت بود که فضا را متعلق به ساختار ذهنی فکر می دانست و نه مفهومی تجربی و حاصلِ تجارب بدست آمده در دنیای بیرونی. فضا (و زمان) “نمی توانند قائم به ذات باشند و تنها در ما وجود دارند”. بدین ترتیب و با این دیدگاه “آنچه ما اشیای خارجی می نامیم، هیچ چیز دیگری جز نمودهای صرف احساس های ما نیستند که شکل شان فضاست”.


ماهیت اشیای قائم به ذات هر چه که باشد، درک ما محدود به شیوه خودمان در احساس آن هاست، که تنها به ما تعلق دارد. دیگر رابطه گرها تلاش کرده اند واقعیت فضا (و زمان) را با اثبات این که فضا و زمان صرفاً روابطی هستند میان اشیاء فیزیکی و رویدادها، حفظ کنند و بدین ترتیب “ظرف، به طور منطقی متمایز از اشیایی نیست که دیگری را مطرح می کند: “فضا به عنوان کیفیت جایگاهی جهان اشیای مادی” در برابر “فضا به عنوان در برگیرنده ی تمام اشیای مادی”. به گفته او مفهوم نخستین ریشه در مفهوم مکان دارد که قدیمی تر است و درکش آسان تر: اشیای مادی، مکانی در جهان دارند یعنی بخشی از سطح زمین یا دسته ای از اشیا. مفهوم دوم، معنایی انتزاعی تر دارد و فضا را “با گسترش نامحدود” می بینید که تمام اشیای مادی را در خود جای می دهد و تعریف می کند.


تمایزات مربوط به نظریه های مطلق و رابطه گرا که در فلسفه و فیزیک خود را به نمایش می گذارد، در جغرافیا نیز یافت می شود. در جغرافیا این تمایل وجود دارد که واژه فضای نسبی را استفاده کنند برای آنچه که فلسفه نام فضای رابطه ای بر آن می نهد که این شاید به دلیل تأثیر نظریه نسبیت باشد. برداشت های نسبی به فضایی مربوط اند که “صرفاً رابطه ای است میان رویدادها یا جنبه ای از رویدادها و بنابراین وابسته به زمان و فرآیند” . چیزی است که “یک فرد یا جامعه آن را احساس می کند”. فضای نسبی یا “خلق شده”، فضایی ادراکی است و محصول جامعه، بافت و زمینه ای که توجه اش به ویژگی های مکان هاست.


در فضای ادراکی همیشه یک مرکز وجود دارد که محل ایستادن یا نشستن ناظر می باشد و یک محور وجود دارد که تابع وضع قرارگیری ناظر است. در فضای ادراکی تمام عناصر با یکدیگر در ارتباط اند، این ارتباط مرکب است و پیش از هر چیز تابع محل قرارگیری ناظر است یا به عبارت دیگر ارتباطی است شخصی. بدین سان فضای ادراکی وابسته به شخص ناظر است. به همین دلیل نه تنها به وسیله اشخاص مختلف به گونه های مختلف احساس می شود، بلکه در مورد یک ناظر ثابت نیز بر حسب وضع فیزیکی او در تغییر می باشد. عامل اجتماعی- روانی نیز در این مورد نقش اساسی ایفا می کند. با تمام این اوصاف، بنابر گفته آلبرت اینشتین هر دو مفهوم فضا “آفریده های آزاد تخیل انسان اند، ابزارهایی برای فهم آسان تر تجارب حسی مان”.


“ارسطو نیز تئوری فضای “Topos” را مطرح می کند، از نظر ارسطو، فضا مجموعه ای از مکان هاست و زمینه ای است پویا با اعراض کیفی متفاوت. این اعراض و آن زمینه، فضا را با اصالت عمل تنظیم کرده و اسلوب می بخشد. فضا مقوله ای بسیار عام است. فضا تمام جهان هستی را پر می کند و ما را در تمام طول زندگی احاطه کرده است. از آن جا که تنها آگاهی از فضا منوط به فعالیت مغز نیست، بلکه کلیه حواس و عواطف انسان در ان دخالت دارند، لذا برای نیل به این فضا به تمام و کمال، باید “خود” انسان به تمامی در آن درگیر شود”

 

مفهوم فضا

 


از صد سال پیش به این طرف فضای “انسانی” مورد مطالعه روان شناسان بوده است. صرف نظر از مسأله تجربه بشر از محیط خودش، این امر به اثبات رسیده است که “درک فضا” هر جا که با تغییرپذیری هایی درآمیخته تبدیل به روند پیچیده ای گشته است، در واقع ما نمی توانیم دنیایی را که در نظر همه ما متعارف است، آن طور که واقع گرایان تصور می کنند، ساده تلقی کنیم، بلکه دنیاهای مختلفی وجود دارند که حاصل انگیزه ها و تجربیات گوناگون و متفاوت می باشند.


هنگامی که سیر تحقیق خود را راجع به مفاهیم فضا وارد حوزه معماری کنیم با فقدانی کاملاً قابل توجه روبه رو می شویم و این نکته در حوزه ای که بسیاری از اعضای مشهورش فضا را ذات و ماهیت آن می دانند بسیار تعجب آور است. شاید این امر بدان دلیل است که تلقی و کاربرد معماران از واژه فضا، چنان واضح است و در سرتاسر جهان مقبول، که آنها هیچ نیازی برای توضیح دادن درباره واژه ای بنا به فرض درست، احساس نمی کنند. در این میان چومی به ما یادآور می شود که دو رویکرد در تعریف فضا وجود دارند: اولی “متمایز ساختن فضاست”، بعدی تجویزی که هنر و معماری متوجه آن هستند؛ دومی، “بیان ماهیت دقیق فضاست”، بعدی توصیفی که مورد توجه فلسفه، ریاضیات و فیزیک است.


البته در این جا بیشتر در بر گرفتن فضا مورد توجه است تا فضا. برونو زوی فضا را ذات معماری می داند: “نماها و دیوارهای یک خانه، کلیسا یا کاخ، اهمیتی ندارد که چقدر زیبا باشند. تنها ظرف اند، دیوارها به جعبه شکل می دهند، نهاد و مظروف فضای داخلی است” . این مفهوم هنوز هم مقبولیت عام دارد. برای مثال، به گفته وان دِرلان ، فضای معماری با برافراشتن دو دیوار پا به عرصه وجود می نهد، فضایی جدید میان خود پدید می آورند و از فضای طبیعی پیرامون آنها مجزا می شود. شاید بتوان گفت تعریف فضا در معماری به این معناست: “تعیین محدوده ها” در “ماده ای با گسترش یکسان که باید به شیوه های مختلف به آن شکل داد.” ظهور نظریه فضا با نخستین جنبش معماری مدرنیستی یعنی آرت نوو، مصادف شد . مفهوم فضا برای مدرنیست ها، رابطه ای میان فضاهای درهم چفت و بست شونده شد و این مفهوم به مثابه ذات معماری پذیرفته شد.

 

زیگفرید گیدئین در برداشت و تلقی از فضا در طول تاریخ معماری، سه مرحله را مطرح کرد:


در مرحله اول که نمونه آن در مصر باستان، سومر و یونان موجود است، فضای معماری با جابجایی و بازی با حجم ها، ساخته می شد و به فضای داخلی کمتر توجه می شده است.
در مرحله دوم که در نیمه دوران رومیان آغاز شد، فضای معماری مترادف بود با فضای مجوف شده ی داخل ساختمان.
مرحله سوم که در آغاز قرن بیستم آغاز شد، با برچیدن دید منفرد پرسپکتیوی که منجر به انقلابی بصری شد. اما نقد شهری پست- مدرن به تفکر “یک فضای نامتمایز شده ی انتزاعی” حمله ور شد. دیدن فضا به صورت “ماده ای با گسترش یکسان که می توانست به شیوه های مختلف شکل گیرد”، زیر عنوان “واقع بینی ساده لوحانه” نقد و رد شد.


تجلی دیگری از مبحث فضای مطلق و رابطه گرا، گفتگو درباره مفاهیم ذهنی و واقعی است. در این بحث، فضای واقعی که با حس ها درک می شود، از تفاسیر عقلانی انسان ها از جهان، که پدید آورنده ی ساختار ذهنی است، متمایز می گردد. با رویکردی خردگرا و نظری، هرم که الگوی نهایی خرد است تجلی می یابد.

 


مفهوم فضای ذهنی و واقعی

تجلی دیگری از مبحث فضای مطلق و رابطه گرا، گفتگو درباره مفاهیم ذهنی و واقعی است. در این بحث، فضای واقعی که با حس ها درک می شود، از تفاسیر عقلانی انسان ها از جهان، که پدید آورنده ی ساختار ذهنی است، متمایز می گردد. با رویکردی خردگرا و نظری، هرم که الگوی نهایی خرد است تجلی می یابد.

 

(موزه لوور، پاریس، فرانسه) و در راستای درک و دگرگون سازی فضا، تفکر “غلبه ایده بر ماده” را به منصه ظهور می رساند و ضمانت اجرایی می دهد. بر خلاف این رویکرد نظری، رویکرد حسی به فضاست. از این دیدگاه، تجربه ما از فضا، “رویدادی حسی” است که حرکت در آن دخیل است، حرکتی که پدیدآورنده ی “طیف گسترده ی تأثیرپذیری های متغیر است، منتج از گذارهایی از یک احساس به یکی دیگر”. بنابر گفته چومی در این دیدگاه “فضا واقعی است، چرا که در ظاهر خیلی پیش از تأثیرگذاری بر عقلم، بر حس هایم اثر می گذارد”. اما آن چه همچنان پابرجاست شکاف و افتراقی است میان آن چه می بینیم و آن چه می دانیم، افتراقی میان کلمات و دیدن، میان عقل و حس. بنابراین پارادوکس معماری به گفته چومی این است که “امکان ندارد ماهیت فضا را کنکاش کنیم و در عین حال فضایی واقعی را بسازیم یا تجربه کنیم”. این پارادوکسی است میان رویکردهای خردگرا و تجربه گرا به فضا که به بیان او: “نمی توانیم تجربه کنیم و نیز فکر کنیم که داریم تجربه می کنیم” از آنجا به این نکته می انجامد که: “مفهوم فضا در فضا نهفته نیست” به نظر او تنها راه گریز از این دو راهی، توجه به مفهوم فرآیند شکل گیری است. فضا در فرآیندی تاریخی پدید می آید که مولد و حالت دهنده به جنبه های آرمانی و نیز واقعی آن است.

 

مفهوم فضا

 


بحث سَک در چارچوب ارجاع به جغرافیا این است که مباحث مربوط به دوگانگی میان فضای آرمانی و واقعی را باید آن گونه بسط داد تا دربرگیرنده تفاوت های ادراک ما از فضا باشد. معانی فضا متفاوت اند، چنان که دریافت و توصیف ما از روابط مکانی میان چیزها در وضعیت های مختلف، متفاوت است. سَک در تحقیق اش درباره ی مفاهیم فضا، هر دو جنبه مطلق و رابطه ای فضا را معانی عینی فضا می داند که از رویکردهای ذهنی به آن متمایز است. او چارچوبی کلی را پدید می آورد: تمایز میان عینی و ذهنی و میان ماده و فضا و سپس دو الگوی عمومی را شناسایی می کند: یکی الگویی که در آن این تمایزات روی می دهد (پیچیده- قطعه شده) و دیگری الگویی که در آن این تمایزات غایب اند (غیر پیچیده- ترکیب شده) و تفاوت های آنها را در شیوه های متفاوت شان در بکارگیری نمادها عیان می سازد.

 

مفهوم فضا

 

مفهوم فضای اجتماعی

برای سُجا رویکرد سَک به فضا، که آن را نئو کانتی می داند، متقاعد کننده نیست و به علت جدایی از واقعیت های جسمیت یافته اجتماعی، از آن انتقاد می کند. سُجا دو مفهوم از فضا را شناسایی می کند: نخست فضای فیزیکی با ماهیتی مادی است که در قالب آن مباحث کلاسیک را در زمینه ی نظریه های مطلق در برابر نسبی دسته بندی می کند. مفهوم دوم (که به واقع مفهومی رابطه ای است)، فضای ذهنی ادراک و بازنمایی است، که تلاش برای کاوش معنای فردی و محتوای نمادین نقشه های ذهنی و تصویرسازی از چشم اندازها، در آن جای می گیرند. او سپس به تبعیت از لوفبور، مفهوم سومی به نام فضای اجتماعی را طرح می کند و معتقد است یکی از سخت ترین چالش ها برای نظریه اجتماعی معاصر، تعریف ارتباطات متقابل این سه فضاست.


در حالی که لوفبور با طرح ایده فضای اجتماعی، به ما راه هایی برای برقراری ارتباط میان فضای ذهنی و واقعی نشان می دهد، معضل دیگری را نیز مطرح می کند: ابهام میان فضای انتزاعی و دارای تفاوت، معضلی که مشکل اصلی میان پست- مدرنیسم و مدرنیسم است.


لوفبور با استفاده از جریان شناخت شناسی مدرن و اسلافش در اندیشه فلسفی که فضا را “شیئی ذهنی” یا یک “مکان ذهنی” می بینند و نیز با استفاده از روش های نشانه شناسی در مورد فضا که باعث “تنزل فضا در حد تنها یک پیام می شوند و زیستن در آن را تا حد یک مطالعه پایین می آورند”, به دنبال تلفیق فضای ذهنی با بستر اجتماعی و فیزیکی اش است. بحث او این است که ابعاد فضا یعنی ذهنی، فیزیکی و اجتماعی را نباید منفک از یکدیگر نگه داشت و بدین ترتیب شروع به ارایه “نظریه یکتاگرایانه” فضا می کند. یک “نظریه یکتاگرایانه” ی فضا، فضای فیزیکی طبیعت، فضای ذهنی انتزاع های منطقی و شکلی و ساحت عملی- حسی فضای اجتماعی را در کنار یکدیگر می آورد. او در تلاش اش تا حدودی تحت تأثیر جستجوی وحدت در فیزیک است، جایی که فضا، زمان و انرژی به هم مرتبط اند و تا حدودی تحت تأثیر سورئالیست هاست، کسانی که به دنبال اتصال میان عالم درون و بیرونی انسان بوده اند.


برای از بین بردن دوگانگی سنتی میان فضای واقعی و ذهنی، لوفبور مفهوم فضای اجتماعی را مطرح می کند، فضای زندگی اجتماعی با کاربردی اجتماعی و فضایی. سپس از تفکر هگلی تولید بهره می گیرد تا به نظریه یکتا گرایانه ای در باب فضا برسد. به اعتقاد او، فضای اجتماعی محصولی اجتماعی است. هر جامعه و شیوه تولیدی، تولید کننده فضای خاص خودش است. تنها با چنین درکی است که می توان با دوگانگی میان فضای ذهنی و واقعی برخورد کرد. این روند تولید است که باید مورد توجه باشد، نه اشیای درون فضا، هر چند فرآیند و محصول هر دو از هم جدانشدنی اند.


لوفبور سه بعد فضاهای دریافتی، فکری و زیستی را به عنوان “سه آن ِ فضای اجتماعی” که دارای روابط متقابل دیالکتیک اند می یابد. لحظه ی نخست رویه ی مکانی است، که مربوط به شیوه ی سازمان یافتن و به کار رفتن فضا است. رویه ی مکانی، در نو سرمایه داری، ” رابطه ی نزدیکی را در قالب فضای دریافتی در بر می گیرد، میان واقعیت روزمره (روال روزانه) و واقعیت شهری (مسیرها و شبکه های متصل کننده ی مکان هایی که هر کدام برای کار، زندگی “خصوصی” و اوقات فراغت، وجود دارند)”. آنِ دوم، باز نمودهای فضا است، که به “فضای مفهومی شده، فضای دانشمندان، برنامه ریزان، شهرسازان، تفکیک کنندگان تکنوکرات و مهندسان اجتماعی” مربوط است. این “فضای غالب در جامعه” است، که تمایل اش به سوی “نظامی از نمادهای زبانی است (و بدین جهت روی آنها عقلایی کار می شود)”. آن ِ سوم، فضای بازنمودی است، “فضایی که با تصاویر و نمادهای همراه اش، مستقیماً در آن زیست می شود و از این جهت، فضای ِ “ساکنان” و “مصرف کنندگان” است، فضایی که با ابزارهای غیرکلامی درک می شود. فضای بازنمودی، “فضای مغلوب است و از این رو، تجربه فضا مفعولی است”، که با فضای فیزیکی تداخل می کند و از اشیاء ش به عنوان نماد استفاده می کند. بحث لوفبور این است که این سه لحظه، باید با یکدیگر رابطه ی متقابل داشته باشند. اما از زمانی که فضای تاریخی شهر، جای خود را به فضای انتزاعی داد، فضای انتزاعی بر سایر ساحت ها برتری پیدا کرد. برتری فضای انتزاعی به این معناست “که مکان فضای اجتماعی به عنوان یک کلیت را، بخشی از آن فضا به ناحق گرفته بود”. برای برخورد با این، باید فضایی جدید به نام “فضای دارای تفاوت” ظاهر می شد، “زیرا از آن جا که فضای انتزاعی به همگونی و به حذف تفاوت های موجود یا غرابت ها تمایل دارد، فضایی جدید بدون تکیه بر تفاوت ها امکان تولد (تولید) نمی یابد.”